![]() |
![]() |
|
|
بذار ادما بدونن عاشقم عاشقی رسوا اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمیخوای اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمیخوام بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری بار عشقمو نمیشه حتی رو کوهم بذاری من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری لحظه ی دل بی قراری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:39 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم دلم مي خواد فقط تو رو صــدا کنم رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن اگه بري چشماي من گريـــون ميشه دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم مي سپارمت دست خداي مهربــون خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:28 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
عزیزم میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟ حرفای من اینجاست تو سینم جایی که هر لحظه دنبالت میگرده منتظره تا برگردی خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه هروقت بهت میگم بی تابتم میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه احساس میکنم تو این دوریا پیرشدم خسته ام خیلی خسته حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه چون میدونم میخوایی زود بری نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد تو آغوشت گریه کنم میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو سپری کنم نازنینم چرا اینقدر ازم دوری قلب من خسته اس خیلی خسته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:44 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهایی نمی کردم و از فراقت اشک نمی ريختم ... تا قبل از این نمی دانستم که دوری از یار مهربان اینقدر جانکاه است .. نمی دانستم شب های فراق چقدر طولانی و تاريک و روزهايش ابری و بارانيست .. اما با دوری از تو ، تنها عشقم ، از آموزگار هجرت اين درس ها را گرفتم و اکنون از طول ثانيه های طولانی بی تو بودن نيز خبر دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:30 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو آرامش یافته ام که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست پس امانم بده که تا ابد در دل این زیبایی آرامش یابم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:21 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
خـانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو سـجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شــو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منـــم ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنـــم روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمـــت ای همه ی وجود من نبود تو نــبود مـن ای همه ی وجـــود من نـــبود تــــو نــبود مـن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:38 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
دلم از غم پریشانست، می دانم که می دانی ز هجرت دیده گریانست ، می دانم که می دانی شدم بیمار درد عشق تو ای آرزوی جان مرا وصل تو درمان است، می دانم که می دانی به راه وصل تو روزی شدم گر بی سر و سامان همین خود عین سامانست، می دانم که می دانی برای چون تویی بر خود تبارک گفت ذات حق ز حسنت عقل حیرانست، می دانم که می دانی تو را الطاف بی حدّست بر هر عاشق مسکین ولی از خلق پنهانست، می دانم که می دانی بگفتی گر تو را بینم دهم از شوق جان خود نثار جانم آسانست، می دانم که می دانی برای آسمان این دل محزون غم پرور رخت چون ماه تابانست، می دانم که می دانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:23 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:23 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
خسته ام گوشه نشينم چه كنم از فراغ تو غمگينم چه كنم با تو بودن شده انديشه من بي تو تنهاي زمينم چه كنم با تو چون با غم و بستان تو بيا بي تو من مثل كويرم چه كنم تو بيا چون كه بدون تو هنوز من به دست غم اسيرم چه كنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
و من از دیدگان سرد تو یکروز می خوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت و من این را خوب می دانم که روزی مرا از خویش خواهی راند وقلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود همراه خواهی برد وتو ازیادم نخواهی رفت وچشمان تو هر شب اسمان تیره احساس من را نور می پاشد ومن با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگینم از این رفتن واز این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانم که از یادم نخواهی رفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|